عموم دینداران برای اثبات گزارهی «قرآن، کلام خدا است»، به صدق اخلاقی پیامبر استناد میکنند.
به تعبیر دیگر، میگویند پیامبر راستگو است،
پیامبر صادق گفته است که آیات قرآن کلام خدا است
و در مرحلهی بعد آیات بسیاری را به عنوان شاهد ذکر میکنند. آیا این شیوه ی استدلال موجه است؟
موارد زیر نه تنها نشان میدهد که از صدق اخلاقی پیامبر، نمیتوان صدق این گزارهها را استنتاج کرد، بلکه نشان میدهد که کدامیک از این دو مدل رقیب (قرآن کلام خدا است، قرآن کلام پیامبر است) به نحو بهتری این دادهها را تبیین میکنند:
گزاره اول: پوست آلت تناسلی در آخرت علیه شخص، شهادت خواهد داد. پرسش: با چه دلیل یا دلایلی میتوان اثبات یا تأیید کرد که در آخرت، پوست آلت تناسلی شخص علیه او شهادت خواهد داد؟
آیا تصاویری که قرآن دربارهی حیات پس از مرگ ارائه کرده است، اخبار صادق است؟ دلیل صدق این مدعیات چیست؟ شهادت پوست بدن، یکی از مصادیق تعارض دین با علم و فلسفه است.
لذا فیلسوفان صدرایی، مجازاتهای اخروی را تکوینی ( تجسم اعمال) میدانند، نه تشریعی و قراردادی تا به محاکمه و شهادت نیاز باشد. از سوی دیگر باید به این پرسش پاسخ گفت: پوست آلت تناسلی، یک موجود است یا دو موجود یا چند موجود؟ تا چیزی هویت شخصی (personal identity) واحد نداشته باشد، یعنی یک موجود حقیقی نباشد، علم و اراده و قدرت ندارد تا بتواند شهادت دهد.
آیا پوست آلت تناسلی یک موجود واحد است؟ اگر وحدتش اثبات شود تازه شرط لازم شهادت دادن را خواهد داشت و نه شرط کافی را. اما همین شرط لازم، یعنی موجود واحد بودن، نیز قابل اثبات نیست. مخصوصاً بنابر مبنای خود این فیلسوفان که عالم ماده را عالم غیبوبت و بیخبری میدانند.
خلود کافران در آتش جهنم، صریح قرآن است: اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون: اینان دوزخیاند و در آن جاودانه میمانند (بقره، ۲۵۷) و: من یقبل مومنا متعمدا فجزاوه جهنم خالدا فیها: و هر کس مومنی را عمداً بکشد، جزای او جهنم است که جاودانه در آن بماند (نسأ، ۹۳).
با اینهمه، محیالدین عربی و صدرالدین قونوی به عذاب ابدی اعتقاد نداشتند۵.
ملاصدرا، جاودانگی گناهکاران در آتش جهنم را انکار میکند، برای اینکه معتقد است آیات جاودانگی آتش، مربوط به فساد عقیده (انکار خدا، معاد، نبوت و…) است، نه فساد عمل۶.
از سوی دیگر، ملاصدرا، عذاب جاودانه را با حسن و قبح عقلی و رحیم و خیر بودن خدا ناسازگار میداند۷. او در جای دیگری مینویسد؛ آیاتی که در آنها لفظ خلود آمده، مفید ظن است نه یقین، درحالی که دلایل عقلی مخالف آنها مفید قطع است۸.
صدرا ضمن پذیرش صراحت نصوص دینی بر خلود کافران در آتش جهنم، میگوید؛ عموم فقها، متکلمان و اجماع امت؛ براساس ظواهر آیات قرآن معتقد به جاودانگی عذاب کافران در آتش جهنم هستند. ولی صدرا نمیگوید چون پیامبر صادق این چنین گفته است، پس خلود در آتش درست است. صدرا، خلود در آتش را برخلاف عقل و شهود مییافت، لذا چارهای جز تأویل آیات نداشت.
وی مینویسد: «اما دلالت این نصوص و اجماع مورد ادعا، آنچنان قطعی نیست که با شهود صریح یا برهان روشن صحیح تعارض کند۹.» او برای اینکه تأویل خود را شرع پسند نماید میگوید؛ آتش برای آنان مثل در آتش رفتن حضرت ابراهیم است که از نظر دیگران درد و رنج و عذاب بود، ولی از نظر ابراهیم، ناز و نعمت بود.
در عالم مسیحیت، جان هیک، خلود در جهنم را نامعقول و برخلاف خوشبینی کیهانی (cosmic optimism) ادیان میداند۱۰.
پیش از این هم گفتهایم که حیات شخصی پس از مرگ، نیازمند دلیل است و نمیتوان با استناد به راستگو بودن پیامبران، آن را اثبات کرد. درواقع پرسشهای عقلی بیشماری وجود دارد که پذیرش حیات شخصی پس از مرگ را دشوار میکند.
گزاره دوم: «دعای مضطر، قطعاً اجابت خواهد شد»، امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء: کیست که دعای درمانده را چون بخواندش، اجابت میکند (نمل، ۶۲).
روشن است که دعای هزاران مضطر (بیماران سرطانی، ایدزی، کودکان فقیری که به دلیل فقر جان میبازند، مردم مضطر عراق که بر اثر سیاستهای نظامیگرایانه و عظمتطلبانهی دولت آمریکا و ایران جان میبازند و…) اجابت نمیشود.
آیا این مدعا صادق است؟ نمیتوان گفت چون پیامبر راست گو است، پس این مدعا هم صادق است و دعای مضطرین، قطعاً اجابت میشود (قول آقای طباطبایی در تفسیر المیزان).
گزاره سوم: الا بذکرالله تطمئن القلوب: با یاد خداست که دلها آرام میگیرد (رعد، ۲۸). اگر کسی دائماً به یاد خدا باشد و دلش آرام نگیرد، آیا این گزاره ابطال خواهد شد یا مفسرین و دینداران، آیه را چنان تأویل خواهند کرد که با یاد خدا و عدم آرامش قلبی هم سازگار افتد؟
از سوی دیگر، قرآن، یاد خدا را موجب ترس دلها شمرده است: انما المومنون الذین اذا ذکرالله وجلت قلوبهم: مومنان ، همان کسانی هستند که چون یاد خدا به میان آید، دلهایشان ترسان شود (انفال، ۲).
روشن است که آرامش با ترس تعارض دارد. مفسر مجبور است از طریق تأویل، این تعارض را رفع نماید. رفع تعارض از طریق تأویل یک مسأله است و اثبات صدق این مدعا، مسأله ای دیگر.
گزاره چهارم: ومن اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا: و هرکس از یاد من اعراض کند، زندگیش تنگ شود (طه ، ۱۲۴). «ضنک» در زبان عربی به معنای فقر و فقیر است. اما تجربه بشری نشان میدهد که بسیاری از کسانی که از یاد خدا اعراض کرده اند، بسیار ثروتمند هستند.
مفسران چارهای جز تأویل آیه کریمه ندارند. هیچ مومن و مفسری با دیدن هزاران نمونه نقض و مبطل، مدعا را ابطال شده فرض نخواهد کرد، بلکه با تأویل آیه، از معنای ظاهری به معنای دیگری عبور خواهد کرد. تأویل این موارد، این مدعیات را از محتوا خالی میکند.
از سوی دیگر قرآن میفرماید: «هرکس که کفر ورزد، اندکی بهرمندش گردانیم» (بقره، ۱۲۶).
میتوان گفت که این دو آیهی شریفه، باهم ناسازگار هستند.
گزاره پنجم: خداوند تمام قوم ثمود را به دلیل آنکه یکی از آنان شتر حضرت صالح را میکشد، نابود کرده است ( قمر ۳۱-۲۷). حضرت علی (ع) در خطبه ۲۰۱ نهجالبلاغه میفرماید؛ که قطعاً یکی از آنان، شتر را کشته است، ولی به دلیل سکوت همراه با رضایت، خدا همهی آنان را نابود کرد.
سوره شمس نیز پرتوی بر این داستان می افکند:
… قوم ثمود با طغیانش انکار پیشه کرد. آنگاه که شقاوت پیشهترینشان برپاخاست. حال آنکه پیامبر خدا به آنان گفته بود این شتر خداوند است، او و بهره آبش را رعایت کنید، سپس او را دروغزن شمردند و آن [شتر] را پی کردند، آنگاه پروردگارشان آنان را به گناهشان، به یکسان نابود ساخت و از عاقبت کارش نترسید (شمس، ۱۵-۱۱).
پیرامون این گزارش تاریخی نکات زیر قابل طرح است:
یکم: این یک داستان حقیقی است یا داستانی نمادین برای تربیت آدمیان؟ علم تاریخ قادر به تأیید صحت وقوع این حادثه نیست.
دوم: اگر این داستان، یک داستان واقعی باشد، آیا کشتن تمام مردم یک منطقه، برای جرمی که یکی از آنها مرتکب شده، عقلایی و عادلانه است (تناسب کیفر و جرم )؟سوم: «شتر خداوند» چه معنایی دارد؟ مگر خدا به حیوان احتیاج دارد؟ اگر منظور تعلق وجودی (امکان فقری) موجودات به خداوند باشد، مگر چیزی در این عالم وجود دارد که مستقل از خدا باشد؟ از نظر مالکیت خداوند بر موجودات، آن شتر با دیگر موجودات هیچ تفاوتی ندارد.
چهارم: آیهی آخر این سوره مبارکه ناظر بر «خدای متشخص انسانوار سلطانی» است: «ولایخاف عقبها: و از عاقبت کارش نترسد». طبری و شیخ طوسی میگویند؛ معنای آیه این است که خدا از نابود سازی آنان نترسید.
آقای طباطبایی هم میگوید؛ خدا از مجازات قوم ثمود پروایی نکرد، چون برخلاف پادشاهان دنیوی، از آثار و پیامدهای عقابش آگاه است.
کاربرد مفاهیم انسانی چون ترس، دربارهی خدای متشخص انسانوار سلطانی، بلااشکال است. ولی خدای فیلسوفان، تغییر حال (ترس، خشم، خشنودی، مکر، دشمنی، دوستی و…) نمیدهد.
پنجم: دینداران ملتزم به حقوق بشر مدرن، این نوع آیات را نمادین فرض میکنند، نه حقیقت تاریخی. برای اینکه حتی اگر تمام مردم یک منطقه، شتری را کشته باشند، کیفر آن نابود کردن تمام آنان نیست.
گزاره ششم: خداوند به دلیل مرتد شدن قوم یهود، دستور داد که پدر، مادر، زن، شوهر و فرزندان به جان هم بیفتند و با کارد، همدیگر را بکشند (اعراف ۱۵۲-۱۵۰، طه ۸۹-۸۶، بقره، ۵۴). در این واقعه همانگونه که حضرت علی (ع) فرمودهاند حدود هفتاد هزار نفر کشته شدند۱۱.
آیا این گزارهی تاریخی، آنگونه که در کتاب مقدس و قرآن آمده است، صحت دارد؟ اگر این داستان، یک داستان واقعی باشد؛ در آن صورت باید به این پرسش پاسخ داد که آیا قتل عام این همه انسان (حتی کودکان)، به دلیل ارتداد (گوساله پرستی)، عادلانه و عقلایی است؟
نمادین – اسطورهای فرض کردن قصص تاریخی قرآن، راهی است که بسیاری از این مسائل را حل میکند و فرد را از دایره دینداری هم خارج نمیکند.
جان هیک، داستانهای کتاب مقدس را اسطورهای تلقی میکند. او گزارش کتاب مقدس دربارهی زندگی حضرت مسیح را هم اسطورهای تلقی میکند. به نظر وی، این اسطورهها مثل شعر خاطره انگیزی هستند که احساسات را بر میانگیزند، به قلبها گرما میبخشند و آدمی را در محضر خدا حاضر میکنند۱۲.
گزاره هفتم: پدر نداشتن عیسی مسیح، مدعایی است نیازمند دلیل.
قرآن کریم در این زمینه میفرماید:
«و در کتاب، از مریم یاد کن، آنگاه که از خاندان خویش، در گوشهای شرقی کناره گرفت و از آنان پنهان شد. آنگاه روح خویش [جبرییل] را به سوی او فرستادیم که به صورت انسانی معتدل به دیدهی او در آمد. [مریم] گفت: من از تو اگر پرهیزکار باشی به خدای رحمان پناه میبرم.
گفت: من فرستادهی پروردگارت هستم تا به تو پسری پاکیزه ببخشم. [مریم] گفت: چگونه مرا پسری باشد، و حال آنکه هیچ بشری به من دست نزده است و من پلیدکار نبودهام. گفت: همین است. پروردگارت فرموده است آن کار بر من آسان است، تا او را پدیدهی شگرفی برای مردم قرار دهیم و رحمتی از ما و کاری انجام یافتنی است.
سپس [مریم] به او بادار شد و با او در جایی دور دست کناره گرفت. آنگاه درد زایمان او را به پناه تنهی درخت خرمایی کشانید. گفت: ای کاش پیش از این مرده بودم و از یاد رفته و فراموش شده بودم.
ناگاه از فرودست او ندا در داد؛ که اندوهگین مباش، پروردگارت از فرودست تو جویباری روان کرده است. و تنهی درخت خرما را به سوی خود تکان بده تا بر تو رطب تازه چیده فرو ریزد. پس بخور و بیاشام و دیده روشن دار، آنگاه اگر انسانی دیدی بگو برای خداوند رحمان روزه [ی سکوت] گرفتهام و هرگز امروز با هیچ انسانی سخن نمیگویم.
سپس او [عیسی] را برداشت و به نزد قومش آورد. گفتند: ای مریم کار شگرفی پیش آوردی. ای خواهر هارون، نه پدرت مردی نابکار و نه مادرت پلید کار بود.
آنگاه [مریم] به او [نوزاد] اشاره کرد. گفتند؛ چگونه با کودکی که در گهواره است، سخن بگوییم. [نوزاد به سخن در آمده و] گفت من بنده خداوندم که به من کتاب آسمانی داده است و مرا پیامبر گردانیده است» (مریم، ۳۰- ۱۶).
مریم مانند دیگر زنان، حامله شد و فرزندی بدنیا میآورد. مطابق گزارش قرآن؛ جبرییل به امر خدا او را حامله کرد. مطابق گزارش مسیحیان، او فرزند خدا یا خود خدا است. در هر دو صورت، وی فاقد پدری زمینی است.
جان هیک میپرسد: «آیا عیسی پسر خدا بود به این معنای ظاهری است که نیمی از کروموزومهای او از مریم و نیمی از خدا بود۱۳.»
همانگونه که پیش از این گذشت، جان هیک این ادعا را (که عیسی فاقد پدر زمینی بوده است) باوری اسطورهای و غیرواقعی میداند. از سوی دیگر، مطابق روایت قرآن؛ عیسی پس از ولادت با مردم سخن گفت و پیامبر بودن خود را به آنها اعلام کرد.
اگر چنین امری روی داده بود، باید منابع مستقل آن را نقل میکردند، اما حتی مسیحیان هم، چنین امری را گزارش نکردهاند، چه رسد به یهودیان. باید پرسید چرا مسیحیان این معجزهی خارقالعاده، که به سود اثبات حقانیت دینشان بود، را گزارش نکردهاند؟
گزاره هشتم: اگر در وقت جماع، نام خدا ذکر نگردد، شیطان هم آلت تناسلی خود را داخل آلت تناسلی زن خواهد کرد. امام صادق (ع) میفرمایند: «هر وقت و هر جا، اسم خداوند برده شود، شیطان دور میگردد و اگر در موقع جماع، اسم خدا برده نشود، شیطان نیز آلت تناسلی خود را داخل میکند، و در عین اینکه نطفه از یکی است، عمل از هر دو خواهد بود۱۴.»
در راستگویی امام صادق (ع) شکی وجود ندارد. علامه طباطبایی هم این حدیث را به عنوان یک حدیث موثق در المیزان نقل کردهاند. اگر صحت صدور این حدیث تأیید شود، با استناد به راستگویی امام صادق نمیتوان اثبات کرد که شیطان، آلت تناسلیاش را در آلت تناسلی زنانی میکند که در وقت همبستری نام خدا را بر زبان نمیآورند.
گزاره نهم: آدم از آب جهندهای که از بین صلب و دندههای سینه (ترائب) بیرون میآید آفریده شده است: فلینظر الانسان مما خلق. خلق من ماء دافق یخرج من بین الصلب و الترائب: پس انسان، بنگرد که از چه آفریده شده است. ازآبی جهیده آفریده شده است. که از میانهی پشت و سینهها بیرون آید ( طارق، ۷-۵).
علم تجربی امروز، جایی بین صلب و ترائب، که محل صدور آب جهنده باشد، را تأیید نمیکند. علامه طباطبایی در ذیل آیه مینویسد، منی از نقطهی محصوری که بین استخوانهای پشت و استخوانهای سینه قرار دارد، خارج میشود. آقای طباطبایی مدعی است که مراغی – صاحب تفسیر مراغی – «توجیه دقیق و علمی» این امر را از بعضی از اطباء در تفسیر خود نقل کرده است. در این خصوص، آقای طباطبایی نیازی به تأویل آیه ندیده است.
گزاره دهم: آیا داستان موسی و خضر، داستانی واقعی است یا داستانی نمادین و اسطورهای؟
مطابق روایت قرآن؛ خضر، کودکی که به سن بلوغ نرسیده است را به قتل میرساند: و رفتند تا به پسری رسیدند، او را کشت، موسی گفت: آیا جان پاکی را بیآنکه مرتکب قتلی شده باشد میکشی؟ مرتکب کاری زشت گردیدی… [خضر گفت] اما آن پسر، پدر و مادرش مومن بودند، ترسیدیم که آن دو را به عصیان و کفر دراندازد. خواستم تا در عوض او، پروردگارشان چیزی نصیبشان سازد به پاکی، بهتر از او و به مهربانی، نزدیکتر از او (کهف، ۷۴ و ۸۰ و ۸۱).
این داستان اگر حقیقت داشته باشد، مشکلات عدیده ای پدید میآورد:
یکم: ارتداد در قرآن به شدت نفی شده است، اما مجازات دنیوی برای آن در نظر گرفته نشده است. این آیه حاکی از آن است که به کفر کشاندن دیگران هم مجازاتش مرگ است. یعنی هیچ غیرمسلمانی نمیتواند عقاید کفرآمیز خود را در میان مسلمین نشر دهد. مجازات چنین امری مرگ است.
دوم: این آیه مجازات برای جرمی که اتفاق نیفتاده است را مجاز میکند. به قول معروف، قصاص قبل از جنایت است.
سوم: به صرف احتمال اینکه شاید آن پسر، در آینده والدین خود را به کفر بکشاند، او را به قتل رسانده است. آیا احتمال، مبنای مجازات مرگ است.
البته هیچ سند تاریخی وقوع این واقعه را تأیید نمیکند، اما آقای طباطبایی آن را داستانی واقعی معرفی میکند. مفسر امروزی میتواند این داستان را نمادین و نه حقیقی تلقی کند.
گزاره یازدهم: قرآن، حضرت مریم را خواهر هارون معرفی میکند: یا اخت هرون ماکان ابوک امرا سوء و ما کانت امک بغیا: ای خواهر هارون، نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت زن بدکاره (مریم، ۲۸).
این مدعا، به دلایل ذیل با گزارشهای تاریخی تعارض دارد:
الف) هارون برادر حضرت موسی است (مومنون، ۴۵- فرقان، ۳۵ - شعرا، ۱۳ - قصص، ۳۴).
ب) اگر مریم خواهر هارون باشد، خواهر موسی هم خواهد بود.
ج) اگر مریم خواهر موسی باشد، حضرت موسی دایی حضرت عیسی خواهد بود.
د) در حالیکه میدانیم بین موسی و عیسی حداقل ۱۱۰۰ سال فاصله وجود دارد. به تعبیر دیگر، عدم صدق این گزارهی تاریخی، روشن است.
گزاره دوازدهم: قرآن در بحث تثلیث مدعی است که مسیحیان به اب، ابن و ام ( مریم ) اعتقاد دارند: و اذقال الله یا عیسی ابن مریم ءانت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله (مائده، ۱۶). درحالی که به گفتهی مسیحیان؛ هیچ یک از فرق مسیحی در طول تاریخ چنین اعتقادی نداشته و تثلیث یعنی اعتقاد به اب، ابن و روح القدس.
عدم صدق این گزارهی تاریخی روشن است. به تعبیر دیگر، گزارههای وحیانی نباید با یافتههای انسانی تعارض داشته باشند. در مواردی که در این قسمت نقل شد، شاهد تعارض گزارههای وحیانی با یافتههای انسانی بودیم.
گزاره سیزدهم: دو داستان بسیار عجیب از حضرت سلیمان در قرآن نقل شده است:
… آنگاه که به هنگام عصر، اسبان تیزرو را که ایستاده بودند به او عرضه کردند، گفت: من دوستی این اسبان را بر یاد پروردگارم بگزیدم تا آفتاب در پرده غروب پوشیده شد، آن اسبان را نزد من باز گردانید. به بریدن ساقها و گردنشان آغاز کرد. ما سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدی را افکندیم و او روی به خدا آورد. گفت: ای پروردگار من، مرا بیامرز و مرا ملکی عطا کن که پس از من، کسی سزاوار آن نباشد که تو بخشایندهای.
اگر این گزارش تاریخی یک گزارش واقعی باشد، باید به این پرسش پاسخ گفت که آیا بریدن ساقها و گردن اسبهای بیگناه، اخلاقاً مجاز است؟ نماز پیامبری به علت تماشای اسبها قضا میشود، اسبها در این میان چه گناهی مرتکب شدهاند که باید مجازات شوند؟
گزاره چهاردهم: مطابق روایت قرآن، همجنسگرایی، عملی رایج در قوم لوط بوده است. آنها به جای زنان با مردان شهوت میراندند. قرآن عمل آنها را فحشا میخواند (اعراف، ۸۱ و ۸۰- شعرا، ۱۶۶ و ۱۶۵- نمل، ۵۵-۵۴) قرآن همچنین آنها را متجاوز، جاهل و راهزن میخواند (عنکبوت، ۲۹).
خداوند دو ملک برای مجازات (ویرانی شهرها) قوم لوط میفرستد. آن دو به نزد لوط میروند و او را از ماجرا آگاه مینمایند. میگویند: غیر خاندان تو (مگر زنش) همه نابود خواهند شد.
مردم شهر که از آمدن آن دو مطلع شدهاند به درب منزل لوط میآیند تا آن عمل را با میهمانان وی به زور انجام دهند. عملی عجیب و باورنکردنی در اینجا رخ میدهد. لوط به متجاوزان پیشنهاد میکند بجای آن دو، این عمل را با دو دخترش انجام دهند. این داستان در دو سوره قرآن به شرح زیر آمده است:
… و قومش شتابان نزد او آمدند و آنان پیش از این مرتکب کارهای زشت میشدند. لوط گفت: ای قوم من، اینها دختران من هستند، برای شما پاکیزهترند. از خدا بترسید و مرا در برابر میهمانانم خجل مکنید. آیا مرد خردمندی در میان شما نیست؟ گفتند: تو خود میدانی که ما را به دختران تو نیازی نیست و نیز میدانی که چه میخواهیم. لوط گفت: کاش در برابر شما قدرتی داشتم، یا میتوانستم به مکانی امن پناه ببرم (هود، ۸۰-۷۸).
… اهل شهر شادیکنان آمدند. گفت: اینان میهمانان من هستند، مرا رسوا مکنید. از خداوند بترسید و مرا شرمسار مسازید. گفتند: مگر تو را از مردم منع نکرده بودیم؟ گفت: اگر قصدی دارید، اینک دختران من هستند. به جان تو سوگند که آنها در مستی خویش سرگشته بودند (حجر، ۷۲-۶۷).
روایت کتاب مقدس از این واقعه، اطلاعات بیشتری در اختیار ما مینهد. مطابق گزارش کتاب مقدس، دختران لوط دارای همسر بودند (سفر پیدایش، ۱۹، آیه ۱۲ و ۱۴).
اگر این روایت تاریخی، حقیقی (واقعی) باشد، این پرسش به طور طبیعی مطرح خواهد شد: آیا دختران (زنان شوهردار) خود را به متجاوزان لواط کار پیشنهاد کردن تا با آنها عمل زنای محصنه انجام دهند، اخلاقاً مجاز است؟ و با تئوری عصمت شیعیان سازگار است؟
مطابق روایت کتاب مقدس، تنها لوط و دو دخترش نجات یافتند.
پس از نجات و سکنی گرفتن:
… دختر بزرگ به کوچک گفت: پدر ما پیر شده و مردی بر روی زمین نیست که برحسب عادت کل جهان، به ما درآید. بیا تا پدر را شراب بنوشانیم و با او همبستر شویم تا نسلی از پدر خود نگاهداریم. پس در همان شب، پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر بزرگ آمد و با پدر خویش هم خواب شد و او از خوابیدن و برخاستن وی آگاه نشد.
و واقع شد که روز دیگر به کوچک گفت: اینک که دوش با پدرم هم خواب شدم؛ امشب نیز او را شراب بنوشانیم و تو بیا و با وی هم خواب شو تا نسلی از پدرخود نگاهداریم.
آن شب نیز پدر خود را شراب نوشانیدند و دختر کوچک همخواب وی شد و او از خوابیدن و از برخاستن وی آگاه نشد. پس هر دو دختر لوط از پدر خود حامله شدند. و آن بزرگ، پسری زایید و او را موآب نام نهاد و تا امروز پدر موآبیان است و کوچک نیز پسری بزاد و او را ابنعمی نام نهاد. وی تا به حال پدر بنیعمو است (سفرپیدایش، ۱۹، آیه ۳۸-۳۱).
آیا این گزارش تارخی، مطابق با واقع است؟ یا آن را باید نمادین فرض کرد؟
گزاره پانزدهم: تنها راه سعادت اخروی اسلام است: و من یبتغ غیرالاسلام دیناً فلن یقبل منه و هو فی الاخره من الاخاسرین: هرکس که دینی غیر از اسلام برگزیند، هرگز از او پذیرفته نمیشود و او در آخرت از زیانکاران است (آل عمران، ۸۵).
آیا این گزارهی انحصارگرانه که هدایت و سعادت را به مسلمانها منحصر میکند، صادق است؟ صدق این گزاره را چگونه میتوان اثبات کرد؟ انحصارگرایی (exclusivism)، خود را حق و سعادتمند و «دیگری» را باطل و زیانکار قلمداد میکند.
انحصارگرایان «تفاوت» را برنمیتابند. کثرت گرایی (pluralism)، تمام ادیان را راههای گوناگون به سوی حقیقت و سعادت میداند. بنیادگرایان، تفسیری انحصارگرایانه از متن ارائه میکنند، ولی کثرتگرایان، تفسیری کثرتگرایانه از قرآن ارائه میکنند.
تفسیر کثرتگرایانه، بدون تأویل و عدول از متن بدست نخواهد آمد. به تعبیر دیگر، کثرتگرایان مسلمان، انحصارگرایی را صادق نمیدانند.
گزاره شانزدهم: دیدن خدا در حال راه رفتن؛ قوم موسی از وی درخواست کردند تا خدا را به آنها نشان بدهد (نسأ، ۱۵۳). مفسران اشعری چون امام فخر رازی قائل به رویت خدا در آخرت هستند. آیهی ۲۶ سوره یونس، یکی از مستندات اینها است.
میبدی، حدیثی از پیامبر گرامی اسلام نقل میکند که مطابق آن «حسنی» بهشت است و «زیاده» رویت خدا در آنجا است. امام فخر رازی در تفسیر این آیه، دلیل عقلی و نقلی میآورد که منظور، رویت خدا در آخرت است.
اشاعره، خصوصاً به این دو آیه استناد میکنند: وجوه یومئذ ناصره و آیهی الی ربها ناظره (قیامت). معتزله و شیعیان؛ رویت خدا در آخرت را نفی میکنند. متکلمان شیعه و معتزله با استناد به آیهی: «لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار: دیدگان، او را در نیابند و او دیدگان را دریابد» (انعام، ۱۰۳)، رویت خدا را به طور مطلق نفی میکنند.
اما برخی از اشاعره با استناد به همین آیه هم دیدن خدا در قیامت را ممکن میدانند. ابن عباس میگفت: پیامبر، خدا را در شب معراج دیده است، ولی عایشه با استناد به همین آیه، نظر ابن عباس را رد میکرد و میگفت: آیه، دلالت بر نفی تام دارد.
فخر رازی با نفی تقلید در استدلال، میگوید: این آیه نفی عموم یا سلب عموم است، نه عموم نفی یا عموم سلب. به نظر وی، آیه تصریح نکرده است که هیچ دیدهای، متعلق به هیچکس، نه در دنیا و نه در آخرت، خدا را نمیبیند.
رویت خداوند در آخرت، ارتباطی هم با ملائکه دارد که باید به آن توجه کرد. قرآن، ملائکه را موجوداتی بالدار معرفی میکند: جاعل الملائکه رسلا اولی اجنحه مثنی و ثلث و ربع: فرشتگانی که دارای بالهای دوگانه و سهگانه و چهارگانه هستند (فاطر، ۱).
این امر با عقل فلسفی فیلسوفان مسلمان که ملائکه را موجوداتی مجرد فرض میکنند، تعارض دارد. از این رو چارهای جز تأویل آیه باقی نمیماند. آقای طباطبایی در تفسیر آیه مینویسد: «وجود فرشتگان نیز مجهز به چیزی است که میتوانند با آن کاری بکنند که پرندگان آن کار را با بال خود انجام میدهند.
یعنی ملائکه هم مجهز به چیزی هستند که با آن از آسمان به زمین و از زمین به آسمان و نیز از جایی به جای دیگر که مأمور باشند میروند. قرآن نام آن چیز را جناح (بال) گذاشته است.
و این نامگذاری مستلزم آن نیست که بگوییم ملائکه دو بال، نظیر بال پرندگان دارند که پوشیده از پر است، چون صرف اطلاق لفظ مستلزم آن جناح نیست. همچنانکه الفاظ دیگری نظیر جناح نیز مستلزم معانی معهود نمیباشد. مثلاً وقتی که عرش و لوح و قلم و امثال آن را دربارهی خدای تعالی اطلاق میکنیم، نمیگوییم عرش او و کرسی و لوح و قلمش نظیر کرسی و لوح و قلم ما است[۱۵].»
در قیامت ملائکه ایستادهاند و هشت تن از آنها، عرش خدا را حمل میکنند: والملک علی ارجائها و یحمل عرش ربک فوقهم یومئذ ثمنیه: و فرشتگان برکنارهها ایستاده باشند، و عرش پروردگارت را در آن روز هشت تن بر فرازشان حمل میکنند (حاقه، ۱۷).
رویت خدا در آخرت چه ارتباطی با ملائکه دارد؟ قرآن میفرماید: «و جاء ربک والملک صفا صفا» (فجر، ۲۲). آمدن خدا و ملائکه، درحالی که ملائکه صف در صف هستند، چه معنایی دارد؟
اگر خدا موجودی مجسم نباشد، چگونه میتواند با ملائکهی صف در صف بیاید؟
به گفتهی آقای طباطبایی نسبت آمدن به خدا دادن از باب «مجاز عقلی» است. شاید مراد این است که در آن روز، نظام علی از کار میافتد و خداوند بدون هیچ واسطه، همه کاره است. اما این نظر هم با نظریهی تجسم اعمال ناسازگار است. آیهی دیگری هم از راه رفتن خداوند سخن گفته است: و قدمنا الی ما عملوا من عمل (فرقان، ۲۳).
گزاره هفدهم: تعارض بسیاری از آیات کریمهی قرآن (احکام قصاص، ارتداد، تازیانه، قطع دست، حکم محارب و غیره – حکم سنگسار و ارتداد در قرآن وجود ندارد، بلکه مبتنی بر سنت است – احکام نابرابری زنان و مردان، مسلمان و غیرمسلمان و …) با حقوق بشر کنونی امری مشهود است.
اگر کسی احکام اخلاقی را دارای صدق و کذب بداند (آرش نراقی چنین نظری دارد)، این احکام دیگر صادق نیستند. اگر کسی هم احکام اخلاقی و اعتباری را واجد صدق و کذب نداند (سروش، ملکیان و شبستری چنین نظری دارند)، این احکام دیگر کارآیی و تأثیر ندارند و به نتایج غیرقابل قبول منتهی میشوند. حال هر دو مدل رقیب باید تکلیف خود را با این احکام روشن کنند.
اگر قرآن، کلام خداوند باشد و احکام شریعت را خدای متشخص انسانوار جعل کرده باشد، باید به این پرسش پاسخ گفت: چرا خداوند احکامی جعل کرده است که پس از گذشت مدت کوتاهی غیرعقلانی، غیرعادلانه و غیراخلاقی تلقی شدهاند؟
علامه طباطبایی، جوادی آملی و مصباح یزدی و … این احکام را همچنان معتبر میدانند و حقوق بشر مدرن را غربی – لیبرالی دانسته و آن را رد میکنند.
به نظر این افراد؛ نمیتوان و نباید احکام الله را در پای برساختههای محصول نفس شهوتران بشر قربانی کرد. اما کار نواندیشی دینی دشوارتر است.
محسن کدیور که قرآن را سخن خدای متشخص تلقی میکند، معتقد است که این احکام، در زمان خود عادلانه، عاقلانه و اخلاقی بودهاند؛ اما به دلیل تعارض با حقوق بشر مدرن، باید تمام احکام غیرعبادی اسلام را موقتی (متعلق به صدر اسلام) فرض کرد و حقوق بشر کنونی را جایگزین آنها کرد.
مشکل رویکرد کدیور این است که در هیچ آیهای از آیات کریمهی قرآن نیامده که این احکام موقتی و متعلق به صدر اسلام هستند، یا این احکام – مطابق اصول مردم قرن هفتم میلادی – اخلاقی هستند، ولی در دوران مدرنیته، غیراخلاقی تلقی خواهند شد.
نواندیشان دینی، به دلیل تعارض احکام قرآن با حقوق بشر مدرن، از احکام قرآن «عدول» میکنند. به گمان من، دست شستن از احکام معارض با حقوق بشر توسط نواندیشان دینی، عدول از احکام خدا است (خدایی که عالم مطلق است و بهتر از آدمیان کم دانش، به خیر و صلاح آنان آگاه است)، نه تفسیر وفادار به متن.
قرآن به هیچکس چنین مجوزی نداده است. این اصلی برون دینی (عقلی) است که میگوید هرچه با عقلانیت و عدالت مدرن تعارض دارد را باید کنار نهاد و موقتی فرض کرد. در هیچ جای دین، چنین حکمی وجود ندارد.
آرش نراقی هم که قرآن را سخن خدا میداند ( به گفتهی نراقی، «آموزههای محوری دین، نه تنها معقول، بلکه صادق است» باید منتظر ماند تا نراقی صدق آموزهی کلام خدا بودن قرآن را اثبات نماید)، در احکام اجتماعی آن، چنان رادیکال عمل میکند که برای بسیاری از نواندیشان دینی هم قابل قبول نمیباشد.
بازهم تأکید میکنیم، مطابق نظریهی رایج و مسلط:
الف) خداوند، عالم مطلق و خیر مطلق است.
ب) قرآن، کلام خدای متشخص انسانوار دانای مطلقی است که خیر و صلاح آدمیان را بهتر از خود آنها تشخیص میدهد.
ج) خداوند در هیچ جای سخن خود به آدمیان با دانش محدود و تابع شیطان و هوی و هوس اجازه نداده است تا احکام الله را تعطیل کنند و بجای آن حقوق بشر غربیان و فمینیسم را بنشانند.
قرآن، بارها به صراحت تمام اعلام کرده است که: حکم، تنها حکم خدا است، حقیقت رابیان میکند و او بهترین داوران است (انعام، ۵۷). حکم، جزحکم خدا نیست (یوسف، ۴۰ و ۶۷). و در آیات بسیاری به صراحت گفته شده است اینها حدود الله هستند و نباید از آنها تجاوز کرد (بقره، ۱۸۷ و ۲۲۹ و ۲۳۰ - نسا، ۱۳ و ۱۴- طلاق، ۱).
پس چگونه برخی از نواندیشان دینی، عقل محدود و ناقص خود را (به تعبیر کانتی – پوپری – فوکویی یا بنا بر نظر سنتگرایان خودمان: عقل تابع شیطان و هوی و هوس) بر عقل مطلق الهی ترجیح داده و گمان میکنند که خیر و صلاح آدمیان را بهتر از عالم مطلق میدانند.
اما در مدل سروش، شبستری و ملکیان که قرآن را کلام نبی میدانند، تمام احکام را پیامبر گرامی اسلام، خود وضع کرده است. پیامبر، احکام اجتماعی اعراب جاهلی را با اندکی تغییر، امضاء کرده است.
این احکام، در سطح معرفت و معیشت اعراب و در حد قد و قامت آنان بوده است. عدول از این احکام، نه عدول از احکام الله، بلکه عدول از قوانین ساخته و پرداختهی اعراب قرن هفتم میلادی است.
قوانین اعراب قرن هفتم را میتوان کنار نهاد، اما احکام خدای عالم مطلق را نمیتوان به صرف تعارض با یافتههای بشری – که دانش بسیار اندکی دارند – کنار نهاد.
گزاره هجدهم: قرآن، سخن خداوند است. صدق ( انطباق با واقع ) این گزاره را نمیتوان با استناد به صدق اخلاقی پیامبر اثبات کرد.
به این ترتیب ذکر آیات مختلف قرآن (مثلاً آیات تحدی: طور، ۳۴ و ۳۳ - اسری، ۸۸ - هود، ۱۳- یونس، ۳۸ - بقره، ۲۳)، بههیچوجه این مدعا را اثبات نخواهد کرد. استناد به شهادت خدا (رعد، ۴۳) و ملائکه (نسأ، ۱۶۶) هم مثبت این مدعا نیست؛ برای اینکه شهادت خدا و ملائکه هم از زبان پیامبر نقل شده است و آدمیان، هیچ راه مستقلی ندارند تا شهادت خدا و ملائکه بر سخن خدا بودن قرآن را دریابند.
اگر کسی مدعی است که گزارهی «قرآن سخن خدا است» یک گزارهی صادق است؛ باید با شواهد و دلایل قانع کننده، این مدعا را اثبات کند. آقای طباطبایی میگوید: لوح و قلم و کرسی و عرش وقتی دربارهی خداوند به کار میروند، معنای معهود انسانی ندارند و باید تمام آنها را مجازی فرض کرد.
آیا بر همین مبنا نمیتوان گفت: سخن گفتن هم، وقتی دربارهی خدا به کار میرود معنای مجازی دارد و نه معنای حقیقی؟
اکبر گنجی ۲۳ شهریور ۸۷