تبليغاتX
هواداران اندیشه های دکتر عبدالکریم سروش - نسبت روشنفکری دینی و اصلاحات - بخش دوم(مصاحبه با دکتر سروش)
نسبت روشنفکری دینی و اصلاحات - بخش دوم
    گفتگو با عبدالکریم سروش

برگردیم به بحث قبلی. چرا در زمان اصلاحات بر نشاط، فعالیت و پویایی روشنفکران دینی افزوده نشد و از طرف دیگر اصلاح طلبان نیز از میوه ها و ثمرات روشنفکران دینی کمتر بهره بردند. آیا مصلحت های سیاسی این رابطه را کمتر کرد یا علل دیگری داشت؟

روشنفکری دینی منتظر تایید کسی نمی ایستد. دیگران می آیند گاهی از این درخت میوه یی می گیرند و گاهی هم نمی آیند و میوه یی نمی چینند. روشنفکری دینی علی الاصول به سفارش کسی تولید محصول نمی کند که شما فکر کنید کاری می کند که اصلاح طلبان آن را بپسندند یا نپسندند، اینچنین نیست. گاهی دیگران در سایه آن می نشینند و گاهی هم نمی نشینند. اصلاح طلبی هم یک جریان منسجم نیست. این طور نیست که از ابتدا تا انتها یک فکر داشته باشد. اصلاح طلبان هم دچار تلاطم شده اند و می شوند و تحولات در میان آنها هم از ضروریات است. به همین سبب هم گاهی این دو خط (روشنفکری دینی و اصلاحات) موازی می شوند و گاهی ممکن است متقاطع شوند و گاهی متنافر و از یکدیگر دور شوند. همه این اتفاقات در جامعه ما ممکن است به وجود آید. اما یک چیز برای من روشن است و آن اینکه اصلاحات در جامعه ما از راه اصلاحات دینی می گذرد. یعنی فکر مردم دیندار ما باید تحولاتی پیدا کند. من فکر می کنم ما اگر خوب به روشنفکری دینی نظر کنیم، واقعاً منشاء آثار خیلی مهمی شده است. زمانی صحبت از این بود که در فقه باید اجتهاد شود ولی شما امروز از خود حوزه علمیه قم می شنوید که ایمان آورده اند تا در علوم مقدم بر فقه (یعنی کلام، فلسفه، تفسیر و...) تحولی ایجاد نشود، در فقه نیز تحولی رخ نخواهد داد و این رفته رفته به گوش طلاب جوان هم رسیده است، آنها باور می کنند یک فقیه اگر در علم کلام متبحر نباشد نمی تواند یک فقیه خوب باشد. به نظر من اینها نکات بسیار مهمی است که آرام آرام جا می افتد. سال ها از عمر حوزه علمیه گذشته بود و این حرف ها در آنجا خریداری نداشت، اما امروز کم کم به این نکات توجه می کنند. من فکر می کنم روشنفکری دینی قبل از انقلاب و علی الخصوص دو شخص شاخص آن یعنی مرحوم بازرگان و مرحوم شریعتی سعی کردند متدینان را به وظایف سیاسی شان آشنا کنند. ممکن است گفته شود در گذشته هم این مسائل مطرح بوده و سیاست همیشه محل نظر بوده و متدینان در کتاب ها نوشته بودند، ولی اولاً آنچه در عمل اتفاق افتاده بود غفلت از این امور بود و ثانیاً در عالم نظر هم نقد غیرمدرن بود. آن دو بزرگوار کوشیدند به مومنان بگویند دیانت با انقلاب هیچ منافاتی ندارد بلکه با هم آشتی دارند و عمل سیاسی جزء تکالیف مومنانه است. آقای بازرگان چه جهدی می کرد که به مومنان بباوراند اگر شما به سیاست کاری نداشته باشید سیاست با شما کار دارد، بنابراین این طور عزلت نگزینید. البته اینها توفیق هم یافتند. بعد از انقلاب ورق برگشت یعنی یک چشمه از کارهای روشنفکری دینی تحقق عملی پیدا کرد و شریعتی به آرزوی خود رسید و واقعاً انقلاب با دین آشتی کرد و اسلام انقلابی بر سر کار آمد. اسلام انقلابی تنها چیزی که در انبان داشت فقه سنتی بود و تصور می کرد وظیفه او پیاده کردن فقه در سراسر جامعه است. روشنفکری دینی در یکی از کارهای نمایان خود همین فقه را مورد نقد سنگین قرار داد، آن هم نه فقط نقد سلبی بلکه نقد ایجابی؛ هم نشان داد نقصان کجاست و هم راه رفع آن را نشان داد.

روشنفکری دینی بعد از انقلاب از این طریق کوشید اصلاحاتی جدی پدید آورد و از این به بعد هم همین طور است و روشنفکری دینی به کار خود ادامه می دهد و میوه هایش رفته رفته ظاهر خواهد شد.

-اگر موافق باشید کمی مصداقی تر صحبت کنیم. آیا شما طرف مشورت اصلاح طلبان قرار داشتید؟ مثلاً آقای خاتمی در زمان ریاست جمهوری خود دیدار یا رایزنی خاصی با شما داشتند؟

مطلقاً نه. بنده بعد از انتخاب آقای خاتمی اولین باری که ایشان را دیدم در آلمان بود و آن هم پس از خاتمه دوران هشت ساله ریاست جمهوری شان. اما در آن دوران هیچ ملاقاتی بین بنده و ایشان صورت نگرفت. با دوستانی هم که در قدرت حضور داشتند ارتباطم ضعیف بود، چون بیشتر آن دوران من خارج از کشور بودم الا دوره های کوتاه یک ماهه که به ایران می آمدم و بازمی گشتم. در دوران اصلاحات احوال من هیچ خوش تر نشد و همچنان از کار، سخنرانی و تدریس محروم بودم و ناامنی همچنان بر سر من پر می زد.

انتظار من هم این نبود که کسی نفعی به من برساند. بلکه امید بود جو کلی قدری بهبود پیدا کند. در مجموع باید تاکید کنم معنای کمکی که روشنفکری دینی به حکومت می کند، این نیست که روشنفکران دینی وارد حکومت شوند یا ارتباط نزدیک با ارباب قدرت داشته باشند. کار اصلی روشنفکران تولید و توزیع فکر است. دیگران هم خواستند، استفاده می کنند و نخواستند هم استفاده نمی کنند. ضمن آنکه تصمیم های سیاسی مستقیماً از آرای روشنفکری دینی نتیجه نمی شود و ارتباطی منطقی و قیاسی بین آنها برقرار نیست. روشنفکری دینی فضای کلی را پدید می آورد که به دیالوگ بین تمدن ها و مفهوم مروت و مدارا مدد می رساند. می تواند یک رشته شعارها و ایده های کلی را در جامعه مطرح کند که رفته رفته توجه ها به آنها جلب شود.

یکی از دوستان آمده بود و سخن از آقای خاتمی و ورود ایشان به عرصه انتخابات می گفت. گفتم به نظر من خوب است که ایشان یکی از شعارهای خود را همین شعر حافظ قرار بدهد که با دوستان مروت، با دشمنان مدارا. این شعار در حقیقت گوهر عدالت را تشکیل می دهد. هر کسی این شعار را مطرح کند نیکو است، چه آقای خاتمی باشد، چه آقای موسوی یا کروبی یا حتی آقای احمدی نژاد. مهم این است که بعد به این شعار عمل کند. وقتی روشنفکران دینی این را می گویند، صادقانه تر و پذیرفتنی تر است تا کسانی که همواره در عمل نشان داده اند نه اهل مروت بوده اند، نه اهل مدارا.

-شما در کتاب «رازدانی، روشنفکری و دینداری» عنوان کردید روشنفکران قدرتمندان بی مسند هستند، اما بعد از پیروزی اصلاحات این انتظار وجود داشت که روشنفکران تا حدی به قدرت نزدیک تر شوند و از فرزند خود (اصلاحات) مراقبت بیشتری کنند. آیا روشنفکران دینی در زمان اصلاحات کمکی در جهت حل موانع پیش روی اصلاح طلبان داشتند؟

هر کسی تشخیص خود را داشت و تصمیم خودش را می گرفت؛ مثلاً خود من چند نامه به آقای خاتمی نوشتم. در مسائل دیگر نیز گاهی اظهار نظرهایی می کردم به این امید که بهبودی در امور حاصل شود و نمی دانم تاثیر داشت یا نه. مطمئن هستم افراد دیگری نیز به همین طریق عمل می کردند و بیش از این نبود. اگر غرض از حفاظت این است تا این مقدار انجام شد، اما اگر حفاظت به معنای دخالت مستقیم در امور باشد، این طور نبوده و نباید باشد. بنده همچنان معتقدم روشنفکران قدرتمندان بی مسند هستند. قدرت شان همان روشنفکری است و از همان مسند می توانند تاثیرات قوی بر امور داشته باشند. روشنفکران عقل مردم را خطاب می کنند و می گویند چگونه بیندیشید و چگونه نیندیشید و سیاستمداران دست و پای مردم را مورد توجه قرار می دهند و می گویند چه بکنید و چه نکنید.

البته اندیشه در نهایت ترجمه به عمل خواهد شد چون دست و پاها در خدمت اذهان اند، سخنان روشنفکران می تواند در وضع قوانین و اندیشه قانونگذاران تاثیر بگذارد و از آن طریق می تواند جامعه را به سمتی هدایت کند.

-اگر اصلاحات زاییده روشنفکری بود در مواقع حساس و مشکل روشنفکری دینی باید به کمک آن می رفت زیرا از راهی رفته بود که روشنفکران دینی آن را نشان داده بودند.

مثلاً چه مشکلاتی؟

-به عنوان مثال می توانم از دموکراسی دینی یاد کنم که در عمل با چالش هایی مواجه شد و انتظار می رفت روشنفکران دینی در رفع این چالش ها تلاش کنند.

اتفاقاً این بحث از جمله مطالبی است که به طور مشخص بنده در چند سال اخیر بسیار به آن پرداخته ام و حتی در حد ملال آوری درباره آن سخن گفته ام. از قضا طرف مقابل - چه دینداران سنتی و چه کسانی که خارج از حوزه اندیشه دینی قرار دارند - بیشترین حملات را به قصه دموکراسی و دین کردند و بنابراین من فکر می کنم روشنفکری دینی در حد توان و طاقت خود در این زمینه سخن گفته و عمل کرده و اکنون خیلی از خطوط مربوط به نسبت دموکراسی و دین روشن شده است و ما از آنچه در ابتدای انقلاب درباره نسبت دموکراسی و اسلام می گفتیم، خیلی پیشتر آمده ایم. اولاً واژه دموکراسی دینی نباید راهزنی کند که گمان شود منظور، دموکراسی مستخرج از دین است. هیچ وقت چنین چیزی مطرح نشده است. این هم یکی از خطاهایی است که در مصاحبه آقای ملکیان دیده می شود. حکومت ها در یک تقسیم بندی اولیه به دموکراتیک و غیردموکراتیک تقسیم می شوند. آن گاه حکومت های دموکراتیک می توانند دینی باشند یا نباشند، یعنی می توانند مورد پسند و قبول و عمل دینداران قرار بگیرند یا نگیرند. به تعبیر دیگر حکومت دموکراتیکی که در جامعه دینداران مستقر می شود؛ نه به معنای اینکه پایه های دموکراسی را از دین استخراج می کند. حکومت را باید با دینداری هماهنگ کرد و برای این هماهنگی باید در باب فقه، پارلمان، تقنین، رای دادن و... تئوری هایی داشت و اتفاقاً اینها همان چیزهایی است که مورد توجه روشنفکری دینی قرار داشته است و خام اندیشانه نخواسته اند مبانی دموکراسی را از قرآن یا روایات استخراج کنند. البته معدودی گفتند بیعت کردن تقریباً به معنای شورا و به معنای مجلس است. اینها اولاً قلیل اند و ثانیاً از سنتگرایان اند. من خود به وضوح این مطلب را توضیح داده ام بیعت مبتنی بر تکلیف است، در حالی که انتخابات مبتنی بر حق است و بین اینها تفاوت است، یا اینکه پارلمان در مقام قانونگذاری است و قانونگذاری باید همراه با الزام آوری باشد و اگر پارلمان در جامعه اسلامی فقط همکار یا مشاور رهبر باشد معنای تقنین چنان که باید کماهوحقه حاصل نخواهد شد. لذا در همه این مفاهیم باید تحولاتی رخ دهد تا گرهی از کار فروبسته ما گشوده شود. حکومت دموکراتیک دینی یا حکومت دموکراتیک در جامعه دینی یکی از تزهایی است که بنده هنوز هم به آن پایبند هستم و پدید آوردن آن یک جهد و جهاد نظری و عملی می خواهد و ما از تعهدمان نسبت به این اندیشه نکاسته ایم تا آنجا که اکنون حتی شعار حکومتی که ما را قبول ندارد مردمسالاری دینی است، این دستاورد کمی نیست. اینکه به آن عمل می کنند یا خیر بحث دیگری است، اما اقلاً نسبت به این مفهوم نوعی خضوع نشان می دهند و خریداران آن هستند و امیدواریم بعداً فروشندگانش هم باشند و کم فروشی نیز نکنند و مردمسالاری چنان که باید تحقق پیدا کند. از اینها گذشته، نسبت میان دین و حکومت هم در ادبیات سیاسی اخیر مورد بازبینی عمیق قرار گرفته و آن سد حاجب و سدیدی که لیبرالیسم میان آنها می کشید، فرو ریخته است.

-برخی از منتقدان سخنرانی چندی پیش شما در لندن در باب نسبت تشیع و دموکراسی را این گونه تفسیر کردند که به نظر شما تشیع در ذات خود با دموکراسی سازگار نیست، به نظر می رسد آن منتقدان نقض غرض کردند و شما همچنان بر این نظر هستید که می توان از تشیع تفسیری ارائه داد که با دموکراسی سازگار باشد. لطفاً این مساله را بیشتر بشکافید.

بله همین طور است. من در پاسخی که در آن زمان نوشتم، تاکید کردم گوینده آن سخن که دین با دموکراسی سازگار نیست جناب آقای مصباح است نه بنده. ولی در عین حال معتقدم تشیع با یکی از تفاسیری که دارد، می تواند ناسازگار با دموکراسی باشد، اما می توان قرائت دیگری ارائه کرد که هم منسجم و سازگار با تاریخ تشیع و هم سازگار با دموکراسی باشد. اصلاً می توان به جای کلمه حکومت از مدیریت استفاده کرد. برای اینکه حکومت نوعی مدیریت کلان کشوری است و این مدیریت می تواند هم دموکراتیک باشد و هم خودش را با اعتقادات مردم سازگار کند و مردم نه تنها به دلیل یک مدیریت عادله، بلکه به دلیل تکلیف دینی هم می توانند به آن رو بکنند و در آغوش بکشند. کاری که مسلمانان پس از پیامبر کردند و دیگر انتظار پیامبری نداشتند. شیعیان باید پس از غیبت امام دوازدهم چنان زندگی کنند که گویی دیگر انتظار امام دیگری را ندارند و لذا امور دنیوی خود را سامان دموکراتیک بخشند. من آن بخش از اندیشه سنتی را که در قالب دولت آقای احمدی نژاد ظاهر شده و اینکه کسی از چاه های نفت بردارد و در چاه های جمکران بریزد، به ضرر مملکت می دانم و این گونه خرافه پروری را با جامعه مدنی و حکومت عادله ناسازگار می یابم. روشنفکری دینی دست کم خرافات دینی را نقد می کند. خرافات دینی در کشور ما به طور عجیبی روان هستند و حتی علمای بزرگ لب به انتقاد نمی گشایند و اگر گاهی نیز به طور جسته و گریخته چیزی می گویند، آنقدر رقیق و ملایم است که پرده گوش کسی را نمی لرزاند. در مقابل چنین انحرافاتی علمای دین از همه مسوول تر هستند در حالی که اکنون روشنفکران دینی بار آنها را نیز به دوش می کشند و کارشان را سبک می کنند. حالا اگر حکومتی بر سر کار آمد که گوشه چشمی نیز به روشنفکری دینی داشت- نه به این معنا که روشنفکران دینی را به مسند و قدرت برساند و حقوق بیشتری به آنها بدهد، بلکه به این معنا که این اندیشه ها را مورد توجه و عمل قرار بدهد - نفع و برکتی دارد و خیر آن به مردم کشور خواهد رسید، آینده آن را روشن تر خواهد کرد، جوانان ما را از گمراهی و سرگردانی بیرون خواهد آورد و اخلاق را دوباره به این کشور باز خواهد گرداند. بنده معتقدم که مردمسالاری دینی ضامن اخلاق در کشور است و استبداد ضامن بی اخلاقی و رذیلت. روشنفکری دینی اگر همین یک فضیلت را داشته باشد که به خاطر مستقر کردن اخلاق فضیلت مدار در جامعه بر دموکراسی دینی تاکید می کند، به همین یک دلیل نیز باید حرمت آن را نگه داشت و آن را روی سر و چشم گذاشت.

-برخی از منتقدان روشنفکران دینی تلاش می کنند شکست اصلاحات را مساوی با پایان پروژه روشنفکری دینی قلمداد کنند و بر این باورند که ناکارآمدی نظریه «دموکراسی دینی» با شکست اصلاحات مشخص شد و به همین جهت عصر روشنفکری دینی را پایان یافته قلمداد می کنند. شما به عنوان مدافع روشنفکری دینی چه دلایلی در رد نظر آنها دارید؟

چرا می گویید اصلاحات شکست خورد؟ آقای خاتمی هشت سال رئیس جمهور بود، کارهای مثبت بسیاری انجام داد و برخی کارها را هم انجام نداد و خطاهای مدیریتی هم داشت، آیا این را می توان شکست اصلاحات دانست؟ فی المثل اگر عده یی مبارز را بگیرند و زندان کنند آیا به معنای شکست مبارزه است؟

-ناکامی که می توانیم بگوییم؟

ناکامی با شکست بسیار تفاوت دارد؛ ناکامی مثل این است که ظرفی داشته باشیم که ظرفیت آن دو لیتر باشد، اما ما انتظار چهار لیتر از آن داشته باشیم، اما شکست یعنی اینکه اصلاً بطری شکسته باشد. بنده و شما هر دو موافق هستیم که اصلاحات ایراداتی داشت و به همه اهداف خودش نرسید، اما کدام دولت است که ایراد نداشته باشد و بتواند کلیه اهدافش را محقق کند، اما نباید از این غافل باشیم که اصلاحات ایده هایی را در این مملکت بومی کرد و ریشه دار ساخت و پنجره یی را به روی این ملت گشود که همچنان پس از بسته شدن چشم به راه باز شدن آن هستند. اصلاحات به سنت ماندگاری در جامعه تبدیل شده و مردم خواهان دموکراسی هستند؛ دموکراسی که دیگر آن را با دینداری خود غریبه و بیگانه نمی دانند. از این جهت به اعتقاد من اصلاحات خدمات زیادی داشت؛ خطاهایی هم داشته که البته باید آنها را گفت و نقد کرد، اما اسم شکست را روی آن نهادن مبالغه است.

به سوال شما بازگردم؛ مگر در دوران اصلاحات و ریاست جمهوری آقای خاتمی دموکراسی دینی در جامعه برپا شد که ناکامی اصلاحات را بتوان بر عهده آن دانست؟

-پایه نظری اصلاحات که دموکراسی دینی بود؟

مفروضاتی که بیان می کنید درست نیست. در عمل دموکراسی دینی برپا نشد و این خیلی حرف غریبی است که می گویید در دوران اصلاحات دموکراسی دینی برقرار بود. آقای خاتمی در دل مناسبات مستقر سرکار آمد، همه نهادها کمافی السابق به کار خود ادامه دادند، مطبوعات بسته شدند و...

شرایط حداقلی دموکراسی (خواه دینی و خواه غیردینی) رواج آزادانه نقد است که حامل این نقد باید مطبوعات آزاد باشند. مطبوعات ریه های جامعه هستند و جامعه با آنها نفس می کشند. چنین چیزی فقط در ابتدای دوره اول ریاست جمهوری آقای خاتمی برقرار بود و بلافاصله درها و روزنه ها یکی پس از دیگری بسته شد و ریه های اصلاح طلبی مسدود شد و اصلاح طلبی به خفگی افتاد. وقتی چنین فضایی نبود چگونه می توان گفت در آن دوران دموکراسی دینی برقرار بوده است؟ اصلاً دموکراسی دینی نبود که بتوان داوری کرد جواب داده یا نداده است.

-عده یی که بیشتر تلقی فرهنگی از روشنفکری دارند، بر این باورند که روشنفکری دینی در دوران اصلاحات بیشتر به کارکردهای سیاسی پرداخت و کمتر به کارکردهای فرهنگی توجه کرد. به عقیده افرادی چون مصطفی ملکیان در تلقی سیاسی از روشنفکری سه مفهوم شکست، پیروزی و مصلحت اندیشی بسیار تکرار می شود اما در تلقی فرهنگی بیشتر حق و باطل و ایصال به حقیقت مطرح است و داوری فرهنگی بر نمایندگی فرهنگی و سیاسی ترجیح داده می شود. به نظر شما روشنفکری دینی در یک دهه اخیر تا چه میزان خطابش به مردم بوده و تا چه اندازه قدرت را مخاطب خود قرار داده است؟

به گمان من هر دو با هم بوده و اگر حتی به یکی از اینها بسنده کرده باشد، باز هم کار بزرگی کرده است. روشنفکری حرکتی نیست که صرفاً برای بیان حقیقت پدید آمده باشد. اگر تنها بنا بر بیان حقیقت باشد فیلسوفان، ریاضیدانان، فیزیکدانان، عالمان سنتی و... نیز بیان حقیقت می کنند. همه افراد دنیا در هر فنی از فنون به نحوی با بیان حقیقت مواجه هستند اما روشنفکر شمرده نمی شوند. این مقدار به هیچ وجه وظیفه روشنفکری را تشکیل نمی دهد و اصلاً تعریف روشنفکری نمی کند. این را همه می دانند و دوباره نباید درگیر آن شد. بیان حقیقت شرط لازم روشنفکری است، اما به هیچ وجه شرط کافی آن نیست. روشنفکران حقایقی را که به حرکت و بهبود جامعه کمک می کند، مدنظر قرار می دهند. یکی از آنها فی المثل مساله وجود یا عدم آزادی ها در جامعه است که روشنفکر مسوول خودش را نسبت به آن متعهد می داند و همین بود یا نبود آزادی هاست که خیلی مستقیم روشنفکر را به برخورد با قدرت و حکومت می کشاند.

-مواجهه با قدرت بیشتر وظیفه سیاستمدار است، نه روشنفکر.

نه، سیاستمدار مجری است و متفکر نیست. آن مثال پوپر را همیشه در نظر بگیرید که می گفت؛ «لنین کارگزار مارکس است.» این حرف به نظر من بسیار حرف درستی است. مارکس یک متفکر است که خودش هیچ وقت بر مسند قدرت ننشست. اما زمانی که لنین به قدرت رسید این مغز مارکس بود که دست او را به حرکت وامی داشت. دموکراسی در کشورهای غربی محصول فیلسوفان بود و نه سیاستمداران. ابتدا آنها جامعه را لیبرال کردند و بعد حکومت لیبرال سر کار آمد. به این ترتیب نباید نقش غیرمستقیمی را که متفکران در جامعه و روی سیاستمداران دارند، نادیده گرفت. اینجاست که تعریف روشنفکری مشخص می شود. روشنفکران به این مسائل می پردازند و این مسائل بسیار هم حساس است لذا روشنفکران هزینه هم می دهند و ناچار با حکومت درگیر خواهند شد. اما اینکه به اندازه یی که به حکومت می پردازند آیا به مردم نیز پرداخته اند یا نه، سوالی است که باید دید در کدام جامعه مطرح می شود. در جامعه یی که حکومت سایه خودش را بر همه چیز گسترده و در تمام زوایا رخنه کرده است؛ در آن صورت شما هر جا بروید سایه آن را می بینید و به مردم هم که بخواهید بپردازید، گذرتان به حکومت می افتد، اما اگر در یک جامعه نسبتاً دموکراتیک باشید که حکومت بسیاری از امور را به مردم واگذار کرده، گاهی خطاب به حکومت می کنید و گاهی خطاب به مردم. باید دید که حکومت چقدر سفره خودش را گسترده است. اتفاقاً یکی از خواست های روشنفکران این است که حکومت دامن خود را جمع کند و مینی مال بشود و حداکثری و ماکسی مالیستی نباشد.

-از نظر شما دلایل و علل ناکامی اصلاحات چه بود؟

من اکنون چندان قصد ندارم به دلایل بپردازم چرا که خود مفهوم دموکراسی و حقوق بشر نقصان هایی دارند که باید تکمیل شوند و این از بحث های جاری میان فیلسوفان حقوق، فیلسوفان اخلاق و... است اما ابتدا این نکته را یادآوری کنم که همه عیب ها را نمی توان به حکومت برگرداند و این یک انحراف عظیم است. ما مردم نقصان هایی داریم که باید به آنها اعتراف کنیم. به عنوان مثال بی رسمی و بی قانونی را که رانندگان هنگام رانندگی نشان می دهند نمی توان به پای حاکمان نوشت. رشته اختلالاتی در رفتارهای ما وجود دارد که مقصر خودمان هستیم و تنها برای تبرئه خودمان آنها را به دیگران منسوب می کنیم. متاسفانه نوعی خودخواهی بین ما رواج یافته که منشاء آفات بسیار زیادی است. از علل ناکامی اصلاحات یکی موانع بزرگی بود که پیش روی آن پدید آوردند و یک رشته هم به عواملی مرتبط بود که در میان مردم وجود دارد و عمل کردن به برخی نظریات بر آنها گران می آید. علت دیگر سستی هایی بود که اصلاح طلبان در عمل و در نظر داشتند.

-به نظر شما احیای اصلاحات سیاسی نیازمند چه بازاندیشی هایی است و اصلاح طلبان از تجربه هشت سالی که بر مسند قدرت قرار داشتند و چهار سالی که در حاشیه بودند چگونه باید استفاده کنند؟ مساله دیگر این است که روشنفکران دینی چگونه می توانند به احیای اصلاحات کمک کنند؟

من همچنان ترجیح می دهم اصلاح طلبان در سایه حکومتی نسبتاً معتدل به جامعه مدنی روی آورند و صبوری باغبانان را پیشه کنند و بذرهایی برای آینده بکارند.

-شما در روزهای آخر انتخابات قبلی نظری اعلام کردید. در آن برهه بیان کردید آقای کروبی برای ریاست جمهوری شایسته تر از دیگران است. در شرایط فعلی به نظرتان کدام یک از گزینه های مطرح مناسب تر است و نظرتان در مورد اجماع اصلاح طلبان چیست؟

حقیقتاً من هنوز در این مورد به هیچ نظر و موضع خاصی نرسیده ام، بنابراین فعلاً سکوت می کنم و اگر به نظری رسیدم بعداً اعلام می کنم.




* اعتماد - بیژن مومیوندوحسین سخنور

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:46 توسط یک هوادار |